اولویت نان و کرامت؛ چرا با سفره خالی نمیتوان غمخوار جهان بود؟
حقیقت زندگی، در شعارهای پرطمطراق سیاسی و تیترهای خبری خلاصه نمیشود؛ حقیقت زندگی دقیقاً همان لحظهای است که انسان در برابر خانوادهاش میایستد و دستانش برای تأمین ابتداییترین نیازهای آنها خالی است. سالهاست که از ما انتظار میرود نگاهمان را به آنسوی مرزها بدوزیم، برای بحرانهای خاورمیانه اشک بریزیم و دغدغهمندِ مردمانی باشیم که صدها کیلومتر آنطرفتر زندگی میکنند. اما واقعیت تلخ و عریانی که بسیاری دوست ندارند بشنوند این است: تا زمانی که سفره خودم خالی است، تا وقتی که معیشت خودم و هموطنم در گرداب تورم و فقر دستوپا میزند، هیچ ظرفیتی برای همدردی با غزه و لبنان در من باقی نمیماند.
فقر، رومانتیک نیست؛ واقعیتی است که روان را میفرساید
کسی که هر روز صبح با استرس قیمت نان، گوشت، دارو و اجارهخانه از خواب بیدار میشود، در یک میدان جنگ واقعی و تمامعیار قرار دارد. این جنگ شاید صدای موشک و خمپاره نداشته باشد، اما ویرانیاش کمتر از آن نیست. ویرانیِ غرور یک پدر، شکستنِ دل یک مادر و حسرتهای بیپایانِ کودکانی که سادهترین آرزوهایشان به رویاهای دستنیافتنی تبدیل شده، فاجعهای است که همینجا، زیر پوست شهرهای ما در حال رخ دادن است.
روانشناسی انسان پیچیده نیست؛ وقتی خانه خودت در آتش میسوزد، نمیتوانی سطل آب را برداری و برای خاموش کردن آتش خانه همسایه بروی. همدردی نیازمند یک حداقل از آرامش روانی و امنیت زیستی است. وقتی شکم گرسنه است و آینده در مه غلیظی از ناامیدی فرو رفته، صحبت کردن از «وظیفه انسانی در قبال دیگر ملتها» بیشتر به یک شوخی تلخ شبیه است تا یک ارزش اخلاقی. چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است؛ و امروز خانه ما بیش از هر زمان دیگری در تاریکی و سرما فرو رفته است.
ریشه این سفرههای خالی کجاست؟
سفره ما به خودی خود خالی نشد. این فقر، نتیجه یک بلای طبیعی یا یک اتفاق ناگهانی نیست؛ بلکه محصول مستقیم دههها سوءمدیریت، غارت و اولویتگذاریهای غلط کسانی است که بر منابع این سرزمین چنگ انداختهاند. ثروت این کشور به جای آنکه صرف ساختن مدرسه، بیمارستان، اشتغال و رفاه برای صاحبان اصلیاش شود، یا در جیب دزدان و اختلاسگران فرو رفته و یا خرج ماجراجوییهای ایدئولوژیک در غزه و لبنان شده است.
در چنین شرایطی، چطور میتوان برای مسببان این وضعیت احترام قائل شد؟ احترام یک حق ذاتی نیست که با لباس خاص یا جایگاه سیاسی به کسی اهدا شود؛ احترام اکتسابی است. من برای ملاهایی که با فروختن دین و شعارهای توخالی، زندگی دنیوی ما را به جهنم تبدیل کردهاند، هیچ احترامی قائل نیستم. همانطور که برای دزدها، غارتگران بیتالمال و کسانی که با رانت و فساد، خون مردم را در شیشه کردهاند، ذرهای ارزش و اعتبار متصور نیستم. برای من، کسی که سفره مردم را خالی میکند تا ایدئولوژی خودش را سیر کند، با دزدی که از دیوار خانه مردم بالا میرود، هیچ تفاوتی ندارد. هر دو، سارقانِ زندگی و آینده ما هستند.
حسابِ مردمِ عادی از کاسبانِ بحران جداست
نبودِ حس همدردی با غزه و لبنان، به معنای لذت بردن از رنج دیگران نیست؛ بلکه به معنای «اشباع شدن از رنجِ خودی» است. وقتی تمام سلولهای وجودت از دردِ فقر و فلاکتِ هموطنت پر شده، دیگر جایی برای غمِ دیگران باقی نمیماند. به ویژه زمانی که میبینی درد و رنجِ مردم آن مناطق، بهانهای شده برای توجیهِ غارت و نادیده گرفتنِ مردمِ سرزمین خودت. این خشم، واکنشی کاملاً طبیعی به سالها تحقیر شدن و در اولویت نبودن است.
کلام آخر؛ صداقت به جای تعارفات مرسوم
ما در دورانی زندگی میکنیم که بسیاری ترجیح میدهند برای حفظ ظاهر یا از ترس قضاوت شدن، حرفهای کلیشهای و دهنپرکن بزنند. اما من ترجیح میدهم صادق باشم، حتی اگر این صداقت برای عدهای تلخ و ناخوشایند باشد. درد من، دردِ سفره خالی خودم و مردمم است و دشمن من، هر کسی است که این سفره را به یغما برده؛ چه در لباس دین و چه در لباس سیاست و اقتصاد.
فضای من، فضای بیان همین واقعیتهای بیپرده است. من اینجا نیستم که رضایت همه را جلب کنم یا برای جمع کردن مخاطب، نقاب به چهره بزنم. بنابراین، اگر کسی با این زاویه دید مشکل دارد، اگر هنوز فکر میکند غمِ غزه و لبنان مهمتر از گرسنگی و فلاکتِ مردم خودمان است، و اگر از نقد صریحِ ملاها و دزدها آزردهخاطر میشود، هیچ اجباری به ماندن ندارد. خیلی راحت و بدون هیچ کدورتی میتواند دکمه لغو دنبال کردن را بزند و راهش را جدا کند.
از تمام کسانی که با ذهنی باز، نگاهی واقعبینانه و دلی که برای این خاک و مردمش میتپد، وقت گذاشتند و این سطور را خواندند، صمیمانه سپاسگزارم.